10 July 2009
اولین موی سپید
05 May 2009
مزاحم تلفنی
تلفن را که قطع می کنم هنوز شک دارم که درست شنیده ام یا نه!
29 April 2009
یک آخر دیگر
01 April 2009
.
"To be yourself in a world that is constantly trying to make you something else is the greatest accomplishment."
18 March 2009
10 March 2009
سکوت
16 February 2009
08 February 2009
بودن یا نبودن. مساله این است
بگذریم که چقدر هیجان زده و دلتنگ شدم! چون پژمان را هم در عکس ها دیده بودم، به پویان گفتم از پژمان بخواهد منطقه را در تلویزیون معرفی نکند تا مثل خیلی جاهای دیگر مردم سرازیر شوند و منطقه را بعد از مدت کوتاهی نابود کنند. حتا در وبلاگ پژمان هم برای خودش پیغام گذاشتم. دوباره تا مدتی از پویان خبری نشد. و از آنجایی که این آدم چون پویان است بالاخره با یک کار عجیب شما را غافلگیر می کند، چند روز پیش یک فایل پی دی اف برایم فرستاد. یادداشتی بود از طرف کسی که بعد از مدت ها به منطقه ی باداب سورت رفته. آدرس منطقه با جزئیات و توصیف مناظر و روستاهای راه. فکر کردم ای وای! پس آدم ها با این جزئیات آنجا را می شناسند و مدت هاست تبدیل به مکان عمومی شده و کار از کار گذشته! اما جلوتر که رفتم فهمیدم که این ذهن خلاق پویان است که آینده را اینقدر دقیق و واقعی توصیف کرده!
در قسمت دوم هم پویان توضیح داده بود که چرا با نظر من درباره ی معرفی نکردن منطقه مخالف است و این که اتفاقی که قرار است بیفتد بالاخره می افتد. پس بهتر است چاره ی دیگری بیندیشیم.
باید اعتراف کنم که با پویان تا حدودی موافقم در این مورد که اتفاقی که قرار است بیفتد می افتد و این که چاره ی کار چیز دیگری است.
نمی دانم تا وقتی آموزش عمومی و آگاهسازی عمومی انجام شود و جواب دهد چقدر زمان باقی مانده. این را هم می دانم که نمی شود مردم را در کلاس هایی توی شهر جمع کرد و به آنها گفت که چرا حفظ طبیعت مهم است و باید در طبیعت چگونه رفتار کنند. آدم ها باید در محیط باشند و در ارتباط با طبیعت این ها را بیاموزند. و این که به طبیعت همان طور که هست احترام بگذارند چیزی است که درونی شدنش مدت ها طول می کشد . اما باز هم ته دلم حسی هست.. یک جور امید که شاید این اتفاق خیلی زودتر از آنچه انتظارش را داریم بیفتد.. معجزه ای شود و آدم ها خیلی زودتر از انتظار ما احترام گذاشتن به طبیعت را پیشه کنند... پس خوب است لا اقل یک تکه ی دیگر از طبیعت الان روی نقشه نباشد تا آن روز موعود مجبور نباشیم به جایش اسم یک شهر را روی نقشه بنویسیم. شاید هم به خاطر همین دلخوشی کوچک بود که متن پویان را اینجا نگذاشتم.
04 February 2009
برف برف...




