04 February 2010

روزگار غریبی است نازنین...

نازنین رو امروز صبح گرفتن. نه جاش معلومه، نه جرمش.
سرمو به کدوم دیوار بکوبم؟

31 January 2010

مچ گیری

موقع کار بود این بار که مچ خودم را گرفتم. همیشه دوست داشتم به جای متخصصین جوان خودم حرف بزنم.و متوجه آن بخش سرکوب شده از خودم شدم. قسمت Scientist مغزم که همیشه بی توجهی کرده ام و رسیدگی به آن را به هر دلیلی عقب انداخته ام. مثل همین روزها که بزرگ ترین دلیلم برای این کار بی پولی است که بد دردی است و همیشه فاصله ی بزرگی بین آدم و خیلی از رویاهایش می اندازد. افتاده ام در یک لوپ معیوب که هر روز غرق ترم می کند و درگیری های ذهنی ام را بیشتر.

*

یادم می آید یک بار به صفورا گفتم ماجرای قصه ی ناتمام را. قصه ی ناتمام را -چه قصه ی ما و یک کار ناکرده باشد و چه قصه ی ما و آدم ها- هر چه باشد باید راهی برای تمام کردنش پیدا کرد. چه خوب و چه بد. چون مثل خوره می افتد به جانت و روز به روز از درون تو را می خورد و می پوساند.

*

دلم یک ... وحشیانه می خواهد

25 January 2010

روزانه ها

دستیار معلم تا جایی که من می دانم و دیده ام، یک معلم کمکی است که در کلاس به طور نامحسوس (این کلمه را فقط برای ساناز گفتم! ) به بچه هایی که عقب می مانند یا نیاز به کمک بیشتری برای یادگیری یا انجام تکالیفشان دارند کمک می کند. ولی انگار تعریفش در این مدرسه ی ایرانی کمی متفاوت است. خانم معلم این کلاس از من انتظار دارد بچه هایی را که شلوغ می کنند ساکت کنم، دیکته و تکالیف خانه ی بچه ها را صحیح کنم، یک دفترچه درست کنم که تاخیر ورود ها و تکلیف انجام ندادن ها را در آن یادداشت کنم، مشق شب های بچه ها را ببرم خانه و کنترل کنم، و خلاصه هر جور حمالی دیگر. و موقع درس دادن هم اصرار دارد که یک جوری من را از کلاس دک کند.
خلاصه این که خوشحال نبودم از روز اول کلاس درس.

*

بچه ها همه با هم و حتا گاهی با معلمشان انگلیسی حرف می زنند. همه فارسی را به سختی صحبت می کنند . کوچک تر ها که خیلی هایشان اصلا فارسی بلد نیستند. به شدت به فکر فرو رفته ام. نمی خواهم بچه ی من هم چنین عاقبتی داشته باشد. و این که دوست ندارم اگر بچه ای داشته باشم اینجا و در این شرایط بزرگ شود. از طرفی هم با خودم درگیرم که چقدر حق چنین انتخابی را برای او دارم و ملاک بهتر بودن و درست بودن دقیقا چیست؟ به هر حال همچنان فکر می کنم که زبان زیرساخت خیلی از اندیشه ها هم هست و این اختلاف عمیق را بین خودم و فرزند نداشته ام برنمی تابم.

*

خدا پدر تهران خودمان را بیامرزد که با همه ی بدی هایش اگر ته یک خیابان فرعی خلوت هم گیر افتاده باشی و عجله داشته باشی، جلوی اولین ماشینی که دست بلند کنی می ایستد و تا سر خیابان می رساندت و دویست سیصد تومان هم در نهایت می گیرد. در خیابان های اینجا اگر از عجله دلت توی حلقت هم آمده باشد راهی جز دویدن نداری مگر این که خوش شانس باشی و یک ایستگاه اتوبوس همان نزدیکی ها پیدا کنی، که البته هیچ تضمینی نیست سر وقت بیاید!

*

چرا یکهو دلم لرزید و یک چیزی توی قلبم هری ریخت پایین؟
هنوز آدم نشده ام!

21 January 2010

روزانه ها

بعد از روزها رفتم سراغ وبلاگ دوستانم و پست هایی را که عقب مانده بودم خواندم. کار سختی نیست چون اصولا این روزها همه کم می نویسند.
در یکی از پست هایش صفورا نوشته بود که درختم خشک شده. هر چند از عکسی که برایم فرستاده بودند حدس زده بودم که درختی در کار نیست، اما باز هم بغض کودکانه ای که همیشه انگار کمین کرده تا خودش را نشان دهد گلویم را فشرد.
مدتی است نمی خواهم دنبال نشانه های بد بگردم. حواسم را عمدا پرت می کنم. پس بهتر دیدم که به شادی معلم شدن دوباره ام فکر کنم.
بعد از دو سال سر کلاس رفتن کمی برایم دلهره آور است ولی شادی فارسی یاد دادن به بچه های ده ساله هر روز زیر پوستم می دود و لحظه شماری می کنم برای روز شنبه.

همیلا امروز مرا به جشن تولدش که یک ماه دیگر است دعوت کرد. دارم به یک هدیه ی متفاوت فکر می کنم که بشود از راه دور هم به او داد. مثلا فرستادنش به یک جای خوب. مثل یک تئاتر. یادم می آید کوچک تر که بود باغ وحش برایش چه تجربه ی هیجان انگیزی بود.

راستی در ایران هم می شود فیلم آواتار را سه بعدی دید؟

25 December 2009

کریسمس مبارک

اصولا من این عبارت را به جز برای دوستان غیر ایرانی به کار نمی برم. چون چیزی که متعلق به من نیست به نظرم نیازی هم به تبریک گفتنش نیست. به جای آن ترجیح می دهم بگویم تعطیلات مبارک. خارجی بازی را می گذارم برای آنها که عشقش را دارند.
ولی اصولا پدیده ی کریسمس چه جور چیزی است و در روز کریسمس چه اتفاقی این طرف آب می افتد؟
هیچ!
روز کریسمس به نظرم خسته کننده ترین روز سال است چون هیچ وسیله ی نقلیه ی عمومی کار نمی کند، هیچ مکان تفریحی باز نیست و همه ی مردم شهر در خدمت خانواده هستند. این یعنی اگر وسیله ی شخصی نداشته باشی اصلا نمی توانی از خانه خارج شوی و اگر هم داشته باشی جایی نداری که بروی! باید بنشینی روی مبل خانه ات لم بدهی و برنامه های خسته کننده ی تلویزیون را تماشا کنی.
ولی از شوخی گذشته پدیده ی کریسمس پدیده ی جالبیست و چیزهای خوبی برای یاد گرفتن دارد.
مهم ترین نکته این است که یک عید مذهبی است یعنی تولد یک پیامبر. و جالب این است که حتا برای اروپایی ها که بیشترشان اصلا به چیزی به نام خدا اعتقاد ندارند باز هم روز مهمی است. همه دوستش دارند.. و بچه ها از همه بیشتر.
به بهانه ی کریسمس از یک ماه قبل تدارک می بینند، خودشان را آماده می کنند، همه ی کمپانی ها یک شب مهمانی برگزار می کنند و کارمندانشان برای مهمانی یا به قول خودشان کریسمس پارتی با غذا و نوشیدنی مجانی لحظه شماری می کنند
همه به هم هدیه می دهند، و جالب این است که در این مهمانی ها هر کس به هر حال یک هدیه دریافت می کند و نمی داند از طرف چه کسی. مهم فقط همین سنت هدیه دادن و گرفتن است که خودش دوست داشتنی و زیباست.
شادی را روزهای قبل در کوچه و خیابان، فروشگاه ها، مترو و خلاصه همه جا می بینی.
و چه خوب تبلیغ کرده این کلیسای مسیحیت که حتا غیر مسیحی ها هم به نوعی در این جشن شریک می شوند.
و تازه از فردای کریسمس هم که به "باکسینگ دی" معروف است همه چیز حراج می شود و خیلی ها در اشتیاق فردا صبحند که بروند چیزی را که از قبل نشان کرده اند با حداقل نصف قیمت بخرند!
نمی خواهم روده درازی کنم و مقایسه اش کنم با اعیاد اسلامی. بقیه اش را خودتان می دانید.

19 November 2009

Stand tall against climate change


شهرداری لندن اخیرا تنه های خشکیده ی درختان غول پیکر جنگل های استوایی غرب آفریقا را در میدان ترافالگار به نمایش گذاشته و از ستون 51.5 متری نلسون برای نشان دادن مقیاس بزرگی این درختان استفاده کرده است.
هدف از این پروژه که Ghost Forest نام دارد،تاکید بر ارتباط بین جنگل زدایی و تغییرات اقلیمی و آگاه سازی در این زمینه است.












16 November 2009

این روزها

شده حس کنی مرگت نزدیک است؟
دیشب خواب دیدم مردم
دلم ازگیل می خواهد
و آغوش بابا را

14 November 2009

برای او که نمی شناختمش

یه آدم چقدر می تونه عزیز باشه؟
یه آدم چقدر می تونه دوست داشتنی باشه؟
یه آدم چقدر می تونه خوشبخت باشه؟
یه آدم چقدر می تونه بزرگ باشه؟

تک تک نوشته های اینجا رو خوندم و با هر کدومش بغض گلومو بیشتر فشار داد. هرچند بعد از مرگش شناختمش.
و دلم تنگ شد..
برای تک تک روزهایی که با خودم کلنجار می رفتم تا بتونم کلاسمو برای بچه ها دلپذیر کنم و حتا لحظه ای هم نتونستم.
دلم تنگ شد برای همه ی اون لحظه های خوش
دلم تنگ شد برای دلهره ی روز اول مدرسه و اون چشم های دقیق پرسشگر که سر تا پاتو برانداز می کنن
دلم تنگ شد برای نگرانی شب امتحان.. آی.. فردا بچه ها چی کار می کنن؟
دلم تنگ شد برای خداحافظی تلخ روز آخر
دلم تنگ شد برای همه ی آدم هایی که دوستشون دارم
دلم تنگ شد برای یک لحظه معلم بودن، با همه ی سختی هاش
و انگار سالهاست می شناسمش
این بغض گلوی منو رها نمی کنه.. روزهاست.

10 July 2009

اولین موی سپید

رنگ موها به دلیل وجود رنگدانه ی ملانین در ساقه ی موست.
سفید شدن مو هم پدیده ای ست که به مرور زمان رخ می دهد. یعنی سلول تولید کننده ی ملانین می میرد و به تدریج رنگ مو خاکستری و بعد سفید می شود. خود ساقه ی مو بافت مرده است. بنابراین با مرگ سلول ها به سرعت تغییر رنگ نمی دهد.
همه ی این ها را خوب خوب می دانم. همیشه هم با دقت موقع شانه زدن موهایم نگاه می کنم مبادا ردپای پیری را لابلای آنها پیدا کنم. هر روز!
امروز اما جلوی چشمم دیدمش! یکی! سفید! فکر می کنید چه کار کردم؟ کندمش تا از رنگش مطمئن شوم. سفید سفید.. مثل برف.. از سر تا ته! یعنی ممکن بود روزهای قبل ندیده باشمش؟ نه! امکان نداشت... دیشب متولد شده بود!
انداختمش زمین.. بعد از چند دقیقه شروع کردم مثل دیوانه ها روی زمین دنبالش گشتم.. باید نگهش دارم! ولی نبود که نبود.. زمین، روی میز.. هیچ جا!
خواب نما نشده ام! باور کنید!!

05 May 2009

مزاحم تلفنی

ساعت هشت صبح. تلفن زنگ می زند. خانمی با کمی مکث جواب می دهد. فارسی حرف می زند. می گوید: از شماره ما چند بار با خانه و موبایل یک نفر تماس گرفته شده و صاحب تلفن به مخابرات شکایت کرده است. اگر باز هم تکرار کنیم خط تلفنمان را قطع می کنند. می پرسم از کجا تماس می گیرد و جواب می دهد از مخابرات بروجرد. توضیح دادن این که اینجا لندن است بی فایده به نظرم می رسد و پرسیدن این که دقیقا چه شماره ای را گرفته است اصلا به ذهنم نمی رسد. فقط توضیح می دهم که حتما اشتباهی شده و قول می دهم دیگر مزاحم تلفنی نشوم.
تلفن را که قطع می کنم هنوز شک دارم که درست شنیده ام یا نه!