25 October 2006

مامان

مامان امروز برگشت خونه. بغض من بعد از یک هفته ترکید. هفته ی پیش، موقعی که کنارش توی ماشین نشسته بودم، موقعی که مامان حتا ناله هم دیگه نمی کرد، وقتی چشماشو رو هم می ذاشت، دستشو که توی دستم بود فشار می دادم و صداش می کردم: مامان!.. سخت ترین لحظه های زندگی مو می گذروندم. با هر مامان گفتنم پر از دلهره می شدم.. نکنه چشماشو باز نکنه... تمام اون چند روز اول رو خندیدم، شوخی کردم، به آدم ها دلداری دادم... تا جایی که به خودم شک کرده بودم. یادمه به شهریار گفتم: تعجب می کنم از خودم. در مقایسه با بقیه زیاد نگران نیستم.. به نظرم مرگ رو خیلی دور می بینم... ولی امروز همه چی یهو ریخت بیرون...
اگه مامان توی ماشین چشماشو باز نمی کرد؟...
امیر! به خاطر همه چیز ازت متشکرم! به خصوص به خاطر آرامشی که بهم می دادی.