از کودکی سعی کردم خودمو به بابام ثابت کنم. به عنوان یه دختر که می تونه مث پسرا قوی باشه و به تنهایی گلیمشو از آب بیرون بکشه... مث پسرا که هیچ وقت اشتباه نمی کنن... مث پسرا که بابام بتونه روم حساب کنه... با وجودی که ته دلم می دونستم این صفت هایی که به ظاهرمال پسرهاست، در واقع ربطی به جنسیت ندارن. با وجود این سعی می کردم. و بابام همیشه بهم می گفت تو خیلی مغروری...رد کودکی هام تا امروز هم باقی مونده. شاید برای این باشه که وقتی امشب تصادف کردم، هیچی برام ناراحت کننده تر از تصور مواجه شدن با بابام نبود. نه فرار کردن اون آدم، و نه پاسخ ها و قوانین احمقانه ای که پلیس بهم گفت. من از بابام شکست خورده بودم.

3 comments:
خانوم کوچولوی ما با یک تصادف از باباش شکست خورده؟! نه خانومی، حالا مانده تا شکست!
بعضي وقتها شكستن يه چيزهاي در آدم سازندست ...
تا وقتی کودک هستی از پدر و مادری شکست می خوری که نادانسته تو رو به مبارزه دعوت می کنن. بعد که بزرگ می شی باید یه بار به این جنگ بی مفهوم نگاه کنی و ببینی که می تونی اصلا این ایده ثابت کردن خودت رو به هر کس دیگه ای کنار بگذاری و اصلا نجنگی چون خود ادامه این جنگ یعنی شکست. تنها پیروزی رهایی از این تفکر و جنگ هست. اون مشخصاتی هم که گفتی مال پسرها نیست. درواقع مال هیچکس نیست. آدمیزاد اشتباه می کنه. ضعف داره و... پسرها هم همینطورن فقط چون از نظر ذهنی مالکان دنیا هستن قضیه رو هرطوری که بخوان مطرح می کنن و بقیه باور می کنن. اگرنه اونها هم اشتباه می کنن و ضعف دارن.
از این هدف فاصله بگیر و از دورتر بهش نگاه کن تا خیلی چیزها رو ببینی و اصلا بتونی بگذاریش کنار.
Post a Comment