دیشب خواب دماوند رو دیدم. شب بود که صعودش کردم. همه ی گروه در دو ساعتی قله توقف کرده بودند چون احتمال طوفان می رفت. ولی دو تا آدم کله شق و من، رفتیم بالا. قله با چیزی که من دیده بودم فرق داشت. کاسه ی قله به اندازه ی یک سوراخ به قطر کمتر از یک متر بود که درونش آب جمع شده بود. یک آب ولرم که توی اون سوز و سرما، ایستادن توش خیلی می چسبید. مهتاب بود. یال های پایین دست،پر از برف، زیر نور ماه رنگارنگ به نظر می رسیدند. آبی، بنفش، سرخ. سکوت بود و آرامش. و صدای باد...
هیچ وقت دماوند رو اینقدر باشکوه ندیده بودم...
هیچ وقت دماوند رو اینقدر باشکوه ندیده بودم...

2 comments:
midooni khabe ab didan che payamad hayi dare? makhsoosan abe velarm :))
dooorooood
to in fasl raftan ba damavand dala shir mikhad, ama bi nahayat zibast.
Post a Comment