30 March 2007

دلم برای خودم تنگ شده...

رویا

دیشب خواب دماوند رو دیدم. شب بود که صعودش کردم. همه ی گروه در دو ساعتی قله توقف کرده بودند چون احتمال طوفان می رفت. ولی دو تا آدم کله شق و من، رفتیم بالا. قله با چیزی که من دیده بودم فرق داشت. کاسه ی قله به اندازه ی یک سوراخ به قطر کمتر از یک متر بود که درونش آب جمع شده بود. یک آب ولرم که توی اون سوز و سرما، ایستادن توش خیلی می چسبید. مهتاب بود. یال های پایین دست،پر از برف، زیر نور ماه رنگارنگ به نظر می رسیدند. آبی، بنفش، سرخ. سکوت بود و آرامش. و صدای باد...
هیچ وقت دماوند رو اینقدر باشکوه ندیده بودم...

ایران ایران

هادی، یک راننده ی اهل قشم است. او می گوید: ما اهالی قشم هر شب با این آرزو می خوابیم که صبح که بیدار می شویم جزیره به امارات چسبیده باشد.
دوستان کرد من همگی دم از استقلال کردستان می زنند. آذری ها هم. و شاید بلوچ ها و ترکمن ها...
ساکنان مناطق مرکزی هم که منتظرند آمریکا زودتر حمله کند.
هویت ایرانی کجاست؟ همبستگی ملی یعنی چه؟

خربس- جزیره ی قشم




توضیح این که از شتر خبری نبود و پیست مورد نظر هم چیز خاصی جز یه تیکه زمین خالی نبود. خدا رو شکر کردم به خاطر این همه نعمتی که به ما داده و بیش از نیمی از خاک ایران رو به صورت پیست خر سواری خلق کرده!

19 March 2007

یک روز برفی!

صبح زود، با یه گروه 5 نفره، ورجین. برای علوفه دادن به قوچ و میش ها.

و یک برف غیر منتظره که همه جا را سپیدپوش کرد...


10 March 2007

من، دختر

از کودکی سعی کردم خودمو به بابام ثابت کنم. به عنوان یه دختر که می تونه مث پسرا قوی باشه و به تنهایی گلیمشو از آب بیرون بکشه... مث پسرا که هیچ وقت اشتباه نمی کنن... مث پسرا که بابام بتونه روم حساب کنه... با وجودی که ته دلم می دونستم این صفت هایی که به ظاهرمال پسرهاست، در واقع ربطی به جنسیت ندارن. با وجود این سعی می کردم. و بابام همیشه بهم می گفت تو خیلی مغروری...رد کودکی هام تا امروز هم باقی مونده. شاید برای این باشه که وقتی امشب تصادف کردم، هیچی برام ناراحت کننده تر از تصور مواجه شدن با بابام نبود. نه فرار کردن اون آدم، و نه پاسخ ها و قوانین احمقانه ای که پلیس بهم گفت. من از بابام شکست خورده بودم.

درختکاری

امسال بعد از سالها که طبق عادت همیشه می رفتم درختکاری و عده ی زیادی رو هم با خودم راه می انداختم، توی خونه موندم.
ترجیح می دم جایی درخت بکارم که مطمئن باشم دست کم تا 5 سال دیگه زنده می مونه و فرصت رشد کردن داره.

07 March 2007

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند...

بعد از این همه سال تجربه اندوزی، هنوز هم خیلی چیزا رو نمی فهمم. هنوزم ارتباط اجتماعی ام مشکل داره و طبق دلخواه من نیست! خیلی وقتا می فهمم که آدما بر خلاف ظاهردوستانه و چهره ی خندانشون دارن منو تحمل می کنن. شاید اگه رک احساس واقعی شونو بهم می گفتن کنار اومدن باهاش خیلی ساده تر بود.