18 April 2007

کار تابستونی

به علت مشکلات مالی و فراغت از کار در طول تابستان، به یک فقره کار موقت با حقوق مکفی نیازمندم. علاقه مندان می توانند همه روزه از ساعت 8 صبح تا 11 شب با من تماس بگیرند. تماس از طریق ای- میل ، 24 ساعته می باشد!
شرایط کار هم خیلی ساده اس:
1- آدمه پول منو نخوره، آخه پارسال که می رفتم خونه ی یکی و مواظب بچه هاش بودم، مبلغ قابل توجهی از پولمو نداد منم که اهل داد زدن سر مردم نیستم، فقط با لبخند ازش تشکر می کردم واسه مهربونیش!
2- ساعت کار تا بعد از ظهر ، پنج شنبه ها هم تعطیل باشه. خب می خوام برم کوه! عصر ها هم واسه خودم باشه. مثلا امسال محمد اینا پیشنهاد دادن توی یه Pet Shop کار کنم.خیلی هیجان زده شدم. ولی هر چی فکر می کنم می بینم همه ی روزامو پر می کنه احتمالا!

خلاصه این که منتظر پیشنهادات شما هستم!!

11 April 2007

بدون تغییر!

بعد از مدت ها باهاش حرف زدم. هیچ تغییری نکرده.. همون نگاه از بالا به پایین و ابراز صمیمیت ساختگی. هنوزم هیچ پیشنهاد مشابهی رو رد نمی کنه... حتا اگه مطمئن باشه می خواد کار رو بپیچونه و رک هم اینو می گه! همون شهرت طلبی ها و جاه طلبی های مخصوص خودش. آخه براش مهمه که توی کارنامه اش اون کار رو هم داشته باشه. ولو ناقص. و حتا اگه بدونه یکی دیگه می تونه خیلی بهتر اونو انجام بده. خب اسمش پای کار می خوره! چرا این فرصتو به کس دیگه بده؟
بعضی آدما انگار نمی خوان بزرگ شن.

حماقت زنانه!

پیرو حرف شهریار که یه بار با یه حس دلخوری کوچولو بهم گفته بود تو اصلا آرایش نمی کنی، تصمیم گرفتم سنگ تموم بذارم و برای عروسیی که دعوت داشتیم، فرصت و غنیمت بشمرم و یه همسر ایده آل بشم! بنابراین با تمام انزجاری که از آرایشگاه رفتن داشتم، به قول قدیمی ها پیه این کار رو به تنم مالیدم. خانوم آرایشگر بهم گفت از توی ژورنال یک مدل آرایش انتخاب کنم. ولی گفتم نیازی نیست چون می خوام خیلی ساده باشه و لطفا موهامو هم سشوار بکشید(یا به قول خودشون: براشینگ کنین!) و اما نتیجه:
1- مبلغ قابل توجهی از جیب مبارک رو به باد فنا دادم
2- در تمام مدت از کلمات: کافیه، نمی خوام، کمرنگ تر، کم، بسه، نه و کلمات مشابه استفاده می کردم!
3- با وجود تمام تلاش ها به نظرم آب و رنگش خیلی زیاد شد.. ولی با خودم فکر کردم خب حتما این طوریه دیگه!!
4- موهام به طرز بدی سیخ سیخ و نوچ شدن!!!
5- ساعت ها اونجا معطل شدم و با این که خیلی زود رفته بودم، یک ساعت و نیم سر قرار دیر رسیدم!
6- واکنش شهریار در مواجهه با من: ها ها ها! تو چرا خودتو این شکلی کردی؟؟!!!!!
7- من: عصبانی و آشفته: حالا چی کار کنم؟ این همه معطل شدم واسه تو!!!! و اقدام برای پاک کردن رنگ ها و بتونه ها!
8- و چون دیرمون شده بود، منصرف شدیم. و در تمام راه توجیهات شهریار: خب حالا به همه که نمیاد، همون طوری ساده خیلی بهتری... اگه کمتر بود قشنگ تر می شد و... (خب اونجوری که من همیشه بودم!!!)
9- و اما در مجلس عروسی! همش حواسم به قیافه ی بقیه بود: اگه کسی رو می دیدم که از من کمتر رنگ شده بود، مث بچه ها خجالت می کشیدم ، رومو برمی گردوندم و شرمنده ازش قایم می شدم و اگه رنگ و لعابش مشابه من بود، با وحشت فکر میکردم: واایی! یعنی منم این شکلی شدم؟!!!

نتیجه ی اخلاقی برای من و شهریار: آخرین باری بود که مرتکب چنین حماقت های زنانه ی بزرگی می شدم!!!
همسر خوب بودن پیشکش!