28 May 2007

یک کار کاملا جدی!

در تجربه ی 10 روزه ام از کار در دفتر یک شرکت معتبر چیزهای زیادی درباره ی خودم آموختم و به نتایج قابل توجهی رسیدم. چیزی که در این مدت کوتاه یاد گرفتم، نوع جدید کار و یا تجربه ی جدید نبود. بلکه رویکرد دیگران به کار، آنچه "کار جدی" می دانند و تعریفشان از "کار حرفه ای" بود. و بیش از پیش متوجه تفاوت شیوه ی زندگی ام با دیگرانی که اطرافم فراوانند شدم.
این که عده ی زیادی از مردم خموده، افسرده، عصبی و پرخاشگر هستند زیاد عجیب نیست. اگر در محیط های کمابیش مشابه و با رویکرد مشابه مشغول انجام کار باشند.
تصور کن مجبور باشی تمام شادی، انرژی و طراوت صبحگاهیت را پشت در بگذاری و با قیافه ی کاملا جدی و اخمو وارد محل کارت شوی، خوش و بش کردن و اصولا گفتگوی غیر از کار – حتا برای چند لحظه- و یا یک شوخی کلامی کوچک.. و یا هر گونه ارتباط انسانی توام با لبخند برایت ممنوع باشد چون آنجا محیط کار جدی است! و ناچار باشی این وضعیت را تا ساعت 5/5 عصر تحمل کنی. نمی دانم چرا آدم ها جدیت در کار را با قیافه ی جدی داشتن عوضی می گیرند!
روز آخر بحث جالبی با خانم مدیر داخلی شرکت داشتم.. و هرچه تلاش کردم به او بفهمانم که آدم باید کاری را انجام دهد که از انجام دادنش لذت می برد.. یا لااقل بتواند چیزی را در آن کار پیدا کند که خوشحالش می کند تا کار برایش به سرگرمی قابل تحملی تبدیل شود، نتوانستم. اصرار داشت که کار با سرگرمی فرق دارد.. کار واقعی جدی است!! و وقتی گفتم آدم فقط یک بار زندگی می کند و باید از زندگی اش لذت ببرد، گفت این ها شعاری بیش نیست و زندگی واقعی با لذت کاری ندارد. نمی دانم چرا آدم ها لذت یردن را با بشکن زدن عوضی می گیرند؟ نمی دانم چرا اصولا لذت بردن پدیده ای ناخوشایند و غیر اخلاقی و غیر مهم تلقی می شود و به نظر آدم ها چیزی جز شعار نیست و در زندگی واقعی جایی ندارد؟ راستی چطور می شود که آدم با همکارش دوست نباشد.. در عین حال که بیشتر ساعات روز را با او در یک اتاق کار می کند و حرف می زند؟
تعریف " کار حرفه ای " هم از قرار چیزی مشابه همین است.. با این توضیح اضافه تر که کار حرفه ای کاری است که از راه آن بشود پول خوبی به جیب زد.
در این چند روز چیزهای مهمی فهمیدم.
مثل این که پول اولویت اول هر کاری است.
مثل این که فونت یک متن حتما باید 13.5 باشد و نه 13 یا 14، و این امر یک مسئله ی مهم و جدی در کار است که باید به آن دقت کرد. مثل این که اگر کسی رئیس است باید از هر وسیله یا نشانه ای استفاده کند تا این موضوع را به رخ تو بکشد. مثل این که اگر در محیط کار جدی(!) بخواهی علت دستوری را بپرسی، کار خیلی بی ادبانه ای کرده ای... اصولا پرسش "چرا؟" تابویی است که در این شرایط نباید شکسته شود.
و از همه مهم تر این که فکر کردن و ایده دادن ممنوع است. مغزت را نباید با خودت سر کار ببری.
خلاصه این که به قول بهنام شده بودم مثل یک بز کوهی که انداخته باشندش توی قفس!

بزرگ ترین حسنی که این چند روز کار برای من داشت این بود که دیگر به تغییر دادن شغلم فکر نمی کنم!

12 May 2007


1.
دچار یک درگیری ذهنی شدید در مورد تغییر شغلم شدم. دلایلش مفصله. ولی واکنش های ناخودآگاه درونیمه که خیلی بیشتر توجهمو جلب کرده. نمونه اش همین امروز سر کلاس راهنمایی هام، بینشون که قدم می زدم و نگاهشون می کردم، حس می کردم که عاشق تک تکشونم و نمی تونم بدون دیدنشون و انرژی گرفتن ازشون زندگی کنم. این علاقه مو هم به روش های مسخره ای بروز می دادم مث کشیدن موهای یکی، فشار دادن پشت گردن اون یکی، و حتا گفتن جملات مستقیم. مثلا: نساء، موهاتو زدی؟ چقدر خوشگل شدی امروز!!!

2.
دارم عصبانی شدن، واکنش های تند، داد زدن، مخالفت کردن، دعوا کردن، نه گفتن، و از این جور چیزا رو کم کم یاد می گیرم بعد از این همه سال! زیاد هم بد نیست، امکانات جدیدی رو در برخوردم با آدما برام فراهم می کنه! ابزار کارآمدیه یه جاهایی. یه نکته ی جالب هم در مورد واکنش شاگردهام اینه که، توی این جور مواقع بیشتر به آدم اعتماد می کنن و حتا یه جورایی بیشتر از قبل دوستم دارن! موجود عجیبیه این آدمیزاد!

08 May 2007

تولد یک وبلاگ