26 December 2007

دوست قدیمی

دوست بودیم یک زمانی... نزدیک و صمیمی. ولی روز به روز فاصله گرفت. دورتر شد و با این که دورشدنش را می دیدم، کاری نتوانستم بکنم. دیروز که دیدمش غصه ام گرفت... در عین حال که دلتنگش شده بودم، فرار کردنش را حس کردم و دلم گرفت اما به دل نگرفتم. چون آدم ها حق دارند دوستانشان را انتخاب کنند.. دلیلش هر چه باشد
با تمام این حرف ها دوستش دارم. روح پاک و دل مهربان و صادقش را همیشه ستایش می کنم.

07 December 2007

داستان

یه داستانی هست که هر بار که خونده می شه، یه معنی داره. گاهی خیلی بلنده، گاهی خیلی کوتاه...
ولی هر چی که هست، نوشتنش یک کلمه بیشتر نیست:
سلام!

کمک

قبل از شروع امتحان گفتم: اگه ببینم از روی هم تقلب می کنین، ورقه ی هر جفتتونو می گیرم!
بچه ها به هم پشت کردند. پرنیان رو دیدم که برای این که دوستش از روی دستش نگاه نکنه، ورقه شو مچاله کرده بود و با عذاب می نوشت... دلم گرفت.. از حرفم پشیمون شدم. پرنیان 12-13 سال بیشتر نداره، ولی رفتارش یه زنگ خطر برام بود. رفتار پرنیان ریشه در انحطاط اخلاقی روز به روز ما داشت... یاد خودم افتادم که حاضر بودم به هر قیمتی حتا به خطر انداختن خودم به دوستم کمک کنم. این آخرین بار بود که با همچین جمله ای امتحان رو شروع می کردم.

"رفتار من عادی است"
اما نمی دانم چرا
این روزها از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بینداز دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما، من مثل هر روزم
با آن نشانه های ساده
و با همان امضا، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گیجم!
گاهی کمی گنگم!
حس می کنم از روزهای پیش
قدری بیشتر
" این روزها را دوست می دارم"
گاهی از تو چه پنهان
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال
از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداً بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:
من کاملاً تعطیل بودم!
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم!؟
تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم!؟
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه هایم را زیر و رو کردم
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشت
مو سطر سطر نامه ها را جستجو کردم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد!؟
انگار
از لا به لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد،
دیشب دوباره بی تاب
در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی "میشی" است!!
و بر خلاف سالهای پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم!
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست!این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم،
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم،
گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه ی مریم برای مردنم کافی است!
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی دارد
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند! اما
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتارهای معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوا دیگری
" در دل ندارم"
"رفتار من عادی است"
قیصر امین پور

وبلاگ...دردسر

احمقانه اس که برای نوشتن تو وبلاگم باید از فیلتر شکن استفاده کنم! چند بار هم به سرم زده که سرویس فارسی استفاده کنم.. ولی ینجا رو دوست دارم... دلم نمیاد :(