19 May 2008

آخرین روز

امروز روز آخر بود. بچه ها بهم گفتن به نظرشون من چه جور آدمی هستم:فرانک گفت تودارم، ساناز گفت احساساتمو نشون نمی دم، نساء گفت تو این سه سال نتونسته منو بشناسه. یاسمن گفت اگه از کسی خوشم نیاد راحت نشون می دم. محبوبه گفت خونسردم. ماندانا گفت آرومم. شمیم گفت به موقع می خندم و به موقع عصبانی می شم. یاسمین گفت شلخته ام. آوا گفت اول آدما رو سبک سنگین می کنم و بعد انتخابشون می کنم...
روزهای آخر همیشه برام سخته. غصه ی تموم شدن و دل بریدن. غصه ی از دست دادن اونایی که یک سال باهاشون بودم و بهشون دل بستم. ولی خداحافظی امسال از همیشه برام سخت تر بود. وقتی داشتم سعی می کردم حرفای دلمو بهشون بزنم، توی چند جمله ی اول موندم. دیدم اگه ادامه بدم اشکام راه می افته. بغض داشتم. زود حرفامو تموم کردم. شاید برای یه معلم که 9 ساله داره خداحافظی می کنه احمقانه به نظر برسه. ولی به خدا منم آدمم. آخه سه سال زمان کمی نیست. سه سال هر روز و هر هفته یه عده آدمو ببینی، بزرگ شدنشونو شاهد باشی، باههاشون دعوا کنی، بخندی.. بهشون یاد بدی و ازشون یاد بگیری، دل کندن سخت تر می شه . گاهی فکر می کنم ممکنه همون طوری که من دل می بندم، اونا هم دلشون تنگ بشه؟ ولی تجربه ی این سال ها ثابت کرده که بچه ها توی این سن و سال فراموشکارند. به همون سرعت که شادی ها و غصه هاشون یادشون می ره، آدم ها رو هم فراموش می کنن. و اون وقت غصه ام بیشتر می شه. بچه های من دیگه بچه های من نیستند. می رن و توی بقیه ی آدما گم می شن. ولی می دونم اگه یه روزی یه جای دنیا یکی شونو ببینم، بازم همین بغض آشنا گلومو فشار می ده..
خداحافظ