31 December 2008

هدیه ی تولد

امسال دو روز متولد می شم: یازدهم دی مطابق تقویم ایرانی، و اول ژانویه مطابق تقویم این خارجیا! دلیلش هم اینه که امسال سال کبیسه است، و ما آخرین ماه سالمون یه روز اضافه میشه ولی اینا دومین ماه سالشون.. واسه همین تاریخ ها به مدت 10 ماه، یک روز جا به جا می شن!
به هر حال همه ی اینا رو گفتم که بگم بهترین و اولین کادوی تولدمو امروز گرفتم! یعنی یه روز زودتر از همه ی این داستان ها! و از خوشحالی در حال مرگ بودم. البته واکنشم اصلا بالا پایین پریدن و قر دادن و بشکن زدن نبود.. از اول تا آخر اشک و آه بود! گریه و زاری.. ولی خوشبختانه کارم به شیون و خود زنی نرسید دیگه!
بچه ها! نمی دونین چقدر دوستون دارم. نمی تونم بگم چقدر خوشحال شدم. واقعا کلمه براش پیدا نمی کنم

26 December 2008

...

نمی دونم شاید من اشتباه می کنم. وقتی اجازه می دم که آدما همه ی وجودشون تبدبل به یه دهان بزگ بشه و هر چی می خوان بگن. و من در پاسخ فقط سکوت می کنم به این خیال که بذار خودش بفهمه که داره اشتباه می کنه. بهش فرصت بده، حتما می بینه که واقعیت چیز دیگه ایه و داره پیشداوری می کنه. زمان همه چی رو روشن می کنه.
شاید من اشتباه می کنم که روی شعور آدما حساب می کنم و ترجیح می دم سکوت کنم.
شاید من اشتباه می کنم که فکر می کنم آدما به اندازه ی دهان های بزرگشون، چشم، گوش و شعور هم دارن

23 December 2008

توهم؟

دچار یک بیماری روانی عجیب شده ام که خودم اسمش را گذاشته ام "سندروم چهره های آشنا"!
از علائم این بیماری این است که در خیابان، مترو، اتوبوس، و خلاصه هر جای ممکن آدم هایی را می بینم که کاملا به نظرم آشنا می آیند. ذوق می کنم که:" آخ جون! فلانی! " و بعد یک کمی تجزیه و تحلیل می کنم که : "بابا! اینجا که تهران نیست! یعنی این بابا می تونه توی لندن باشه؟ " و جالب است که این تجزیه و تحلیل چند ثانیه ای طول می کشد! و بعد به این نتیجه می رسم که این فقط شبیه فلانیه و دچار توهم شدم!
اما عجیب شباهت ها زیادند!

22 December 2008

باغ وحش

فکر می کردم باغ وحش لندن باید عجب جای عجیبی باشد! یک بهشت واقعی با حیوان های خیلی متنوع! یک فضای خیلی بزرگ که می توانی کلی چیزهای هیجان انگیز در آن ببینی! ولی چقدر در اشتباه بودم!
باغ وحش لندن اگر کوچک تر از باغ وحش تهران نباشد، بزرگ تر هم نیست. تنوع گونه هایش کم است. درست است که فضاسازی خوبی دارد، اما باز هم حیوان های بیچاره در قفس های کوچک زندانی اند. هر قدر هم فضاسازی مشابه زیستگاهشان انجام شده باشد، تنگی جایشان را می توانی حس کنی. البته حتما در مقایسه با باغ وحش تهران رسیدگی خیلی بیشتری به آنها می شود! و در همین حد هم قابل مقایسه با باغ وحش تهران نیست! با این که گونه هایی را که تا حالا فقط عکس هایشان را دیده بودم از نزدیک می دیدم، باز هم خوشحال نبودم. از دیدن هیچ حیوانی هیجان زده نشدم. حتا پنگوئن ها که فکر دیدنشان از نزدیک را هم نمی کردم! وقتی سنجابی را می دیدم که آزادانه در فضای باغ وحش می دود و غذایی را که احتمالا از قفس حیوانی دزدیده به دهان گرفته، دلم پر می کشید.. حسی که دیدن سنجاب آزاد به من می داد، قابل مقایسه با ببر های زندانی نبود.
به یک نتیجه ی مهم رسیدم: هر چقدر مدرن، باغ وحش را دوست ندارم.
با این وجود نکات جالبی در شیوه ی مدیریت آنجا وجود داشت که از منظر یک آموزشگر حیات وحش جالب است:
راهنمایان اصلی بخش های مختلف باغ وحش، داوطلبان آموزش دیده ای هستند که در هفته یک روز از وقت خود را به کار داوطلبانه در باغ وحش اختصاص می دهند. جالب این که بیشتر این افراد، بالای 65 سال سن داشتند، ولی چنان با صبوری و هیجان برایت توضیح می دادند که کلی انرژی می گرفتی.
تقریبا هر دو ساعت یک بار، کنار قفس یکی از جانوران برنامه ی ویژه ای اجرا می شود: در حالی که مسئولان باغ وحش در حال غذا دادن به حیوانات هستند، یکی از کارشناسان به معرفی جانوران و رفتار شناسی آنها می پردازد. این اطلاعات با چنان ادبیات زیبا و جذابی ارائه می شوند که از بچه ها گرفته تا بزرگسالان با علاقه تا پایان صحبت ها آنجا می مانند و در آخر هم کارشناس به سوال های بازدید کنندگان جواب می دهد. این یعنی اگر شما به تماشای باغ وحش بروید، دستکم با دو گونه از نزدیک و با جزئیات بیشتر آشنا می شوید!
کنار بیشتر قفس ها تابلو های راهنمایی وجود دارند که روی آنها ساعت غذا دادن به حیوانات نوشته شده و از بازدید کنندگان دعوت می کند اگر موفق به دیدن حیوان نشده اند، راس آن ساعت دوباره برگردند.
در کنار بیشتر قفس ها تابلو هایی وجود دارد که از بازدید کنندگان دعوت می کند با مراجعه به سایت ثبت نام کرده و یک روز مامور غذا دادن به حیوانات شوند.
این دردناک ترین قسمت داستان بازدید من از باغ وحش بود! چون بعد از کلی شادمانی کردن که: "آخ جون من هفته ای یه بار میام به اینا غذا میدم" و البته کلی پز دادن به دوستان و آشنایان قبل از سر زدن به سایت، وقتی امروز صبح برای ثبت نام وارد سایت شدم، دیدم این یکی از بسته های فروشی باغ وحش است، یعنی شما این یک روز را به صورت یک بلیط ویژه به مبلغ 260 پوند ناقابل می خرید!!( آآآییی صفورا من حالا دلم از تو بیشتر می سوووزه!)
باید اضافه کنم که انجمن جانور شناسی لندن یک بنیاد خیریه است که بیش از 150 سال قدمت دارد، دو باغ وحش یکی در شهر لندن و یکی در حومه ی شهر تحت نظر این انجمن اداره می شود. این انجمن یک بخش پژوهشی جانور شناسی هم دارد که متخصصان جانور شناسی، ژنتیک و اکولوژی در آن مشغول فعالیت هستند.

no comment

بازم بگین چرا وقتی توی کوه و بیابونی، بیشترین چیزی که ممکنه ازش بترسی، حیوونا نیستن! یه آدمه!
اینجا و اینجا رو ببینید.

14 December 2008

شهیدان زنده اند

فکر می کنید اینجا کجاست؟


یا این یکی؟




اینجا در قسمت های مختلف شهر بناهای یادبودی وجود دارند که برای کشته شدگان جنگ های مختلف تاریخ کشورشان ساخته شده اند. روی بیشتر این بناها اسامی کشته شده ها، ( حتا سربازها و نه فقط افسر ها و فرمانده ها) و این که در چه گروهی و یا در چه کشتی ای بوده اند، و در چه سالی این اتفاق افتاده، نوشته شده. توجه کنید که اینها فقط بنای یادبودند و قبرستان نیستند!


این بناها در مرکز شهر زیادند. ولی در محله های مختلف هم نمونه های کوچکترش وجود دارند. بعضی ها خیلی کوچکند و مربوط به گذشته ی خیلی دور. بنابراین اطلاعات کمتری هم رویشان نوشته شده. مثل این:


این جاها معمولا فضاهای آرام و زیبایی هم کنارشان هست که آدم از نشستن و یا قدم زدن در آنها لذت می برد. مثلا یا کنار پارک هستند و یا طوری ساخته شده اند که آدم ها خود به خود دلشان بخواهد آن اطراف یک قدمی بزنند!


گذشته از فضا سازی خوبی که داشتند، چیزی که توجهم را جلب کرد، این بود که تقریبا همیشه وقتی از جلوی یکی از این بناها رد می شدم، دسته گل ها یی رو می دیدم که توسط مردم پای دیوار گذاشته شده بود. و این که مردم از ته دل به کشته شدگان جنگ ادای احترام می کنند.




ما هم کم نداریم آدم هایی که در قرن گذشته به هر دلیلی برای کشورشان کشته شده اند. ولی دولت عزیز ما فقط شهر و کوهستان را قبرستان سازی می کند و آدم ها را هر روز منزجر تر.

چرا ما بلد نیستیم هیچ کاری را درست انجام دهیم؟

تفلید از الگو های موفق اصلا چیز بدی نیست به نظرم!

03 December 2008

No comment